تبليغاتX
دلنشین شد سخنم تا تو قبولش کردی ..
دلنشین شد سخنم تا تو قبولش کردی ..
ُ مشتاقی و مهجوری
دلنشین شد سخنم تا تو قبولش کردی ..

کار مشترکی از عارف و مهتاب
......................................

عارف عزیز ! برای تفکرت، دل بزرگت و مهر بی اندازه ات حرمتی بی انتها قائلم.
......................................
مهتاب عزیز
بزرگواری ،مهربونی و قلم زیبایت برایم ارزشمند است. همه را پاس میدارم.

به امید روزی که همدیگر رو ببینیم
......................................
نگاه ساکت باران به روی صورتم ،دردانه میلغزد. "بدن" گوید عجب این طفل شاداب است،
عجب این طفل خندان است.. ولی اینان نمیدانن که من اندوهی از دردم .. به ظاهر گرچه
می خندم، من اما در "سکوتم " سخت "می گریم"...





خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

گل ارکيده
درد و دلهای گذشته
لینک دوستان
لينکهاي روزانه
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
تسبیح کوچک دلم

تسبیح کوچک دلم

تسبیحم کوچک بود و سی و سه دانه بیشتر نداشت  سی وسه دانه گلی..

هر کدام قسمتی از من بودند تسبیح دانه گلی  مرا به یاد خودم می انداخت ! به یاد دانه کوچک قلبم.

هر وقت خدا را زمزمه میکردم  دانه های کوچک گلی با اسمش می چرخیدند  و آنجا بود که فهمیدم رازچرخیدن همه ذره ها همین است و بس .

دوستم که به خانه خدا می رفت تسبیح دانه گلی را به او دادم تا با خودش ببرد.

تسبیحم بی تاب بود تاب رفتن و گردیدن

عمری توی دستهای من گردیده بود و حالا دلش میخواست دور او بگردد.

دوستم برگشت اما تسبیح دانه گلی هرگزبرنگشت.

تسبیح دانه گلی زیراشک یکریز فرشته ها حل شده بود.

توی امواج طواف از تسبیح دانه گلی دیگه هیچی نمانده بود .

 

حال پاره های دلم رو به نخ کشیده ام و روزی  رو دعا میکنم  که از این تسبیح هم چیزی نماند.

روزی که تسبیح دلم هم دوراوبگردد و دیگربرنگردد.

                                                                           عرفان نظر آهاری.

 


[ ]
+
من درد مشترکم مرا فریاد کن !

 

 

دست بردار از این هیکل غم /  که ز ویرانی خویش است آباد

دست بردار که تاریک ام و سرد / چون فرو مرده چراغ از دم باد

دست بردار، ز تو در عجبم /  به در بسته چه می کوبی سر؟

نیست، می دانی! در خانه کسی / سر فرو می کوبی باز به در

زنده این گونه به غم /  خفته ام در تابوت

حرف ها دارم در دل /  می گزم لب به سکوت                           

دست بردار که گر خاموش ام /  با لب ام هر نفسی فریاد است

به نظر هر شب و روزم سالی است /  گرچه خود عمر به چشمم باد است

پای پر آبله، دل پر اندوه /  از رهی می گذرم سر در خویش

 می خزد هبکل من از دنبال /  می دود سایه ی من پیشاپیش

می روم با  ره خود /  سر فرو، چهره به هم

با کس ام کاری نیست/  سد چه بندی به ره ام ؟

دست بردار! چه سود آید باز/  از چراغی که نه گرماش و ن نور؟

چه امید از دل تاریک کسی / که نهادندش سر، زنده به گور؟

می روم یکه به راهی مطرود /  که فرو رفته به آفاق سیاه

دست بردار از این عابر مست

یک طرف شو، منشین بر سر راه !!                    احمد شاملو          

 

 

 

 


[ ]
+
اوصاف علی

 

 

خجسته باد نام خداوند، نیکوترین آفریدگاران

که تو را آفرید !!

 

از تو در شگفت هم نمی توانم بود

که دیدن بزرگی ات را ، چشم کوچک من بسنده نیست

مور، چه می داند که بر دیواره ی اهرام می گذرد

یا بر خشتی خام

تو، آن بلندترین هرمی که فرعون تخیل می تواند ساخت

و من، آن کوچکترین مور، که بلندای تو را در چشم نمی تواند داشت

چگونه اینچنین که بلند بر زبر ماسوا ایستاده ای

کنار تنور پیرزنی جای می گیری

و زیر مهمیز کودکانه ی بچگکان یتیم

و در بازار تنگ کوفه ...

پیش از تو هیچ اقیانوس را نمی شناختم

 که عمود بر زمین بایستد...

پیش از تو هیچ خدایی را ندیده بودم

که پای افزاری وصله دار به پا کند

و مشکی کهنه بر دوش کشد

و بردگان را برادر باشد !

 

آه ای خدای نیمه شبهای کوفه ی تنگ !

ای روشن خدا

در شبهای پیوسته ی تاریخ !

ای روح لیلة القدر

حتی اذا مطلع الفجر

اگر تو نه از خدایی

چرا نسل خدایی حجاز فیصله یافته است ؟!!

 نه، بذر تو از تبار مغیلان نیست...

 

خدا را، اگر هنوز از شمشیرت هنوز خون منافق می چکد

با گریه ی یتیمکان کوفه همنوا با ش !

 

شگرفی تو ، عقل را دیوانه می کند

و منطق را به خود سوزی وا میدارد

خرد به قبضه ی شمشیرت بوسه میزند

و دل در سرشک تو، زنگار خویش می شوید

شب از چشم تو ، آرامش را به وام دارد

و طوفان ، از خشم تو ، خروش را

چاه از آن زمان که تو در آن گریستی جوشان است

سحر از سپیده ی  چشمان تو می شکفد

و شب در سیاهی آن به نماز می ایستد

هیچ ستاره نیست که وام دار نگاه تو نیست

لبخند تو اجازه ی زندگی ست ..

 

هلا ، ای رهگذران دارالخلافه !

ای خرمافروشان کوفه !

ای ساربانان ساده ی روستا!

تمام بصیرتم فدای چشم شمایان باد

اگر به نیمروز، چون از کوچه های کوفه می گذشته اید

از دیدگان، معبری برای علی ساخته باشید

گیرم ، که هیچ اورا نشناخته باشید

 

چگونه شمشیری زهرآگین ، پیشانی تو را از هم می گشاید !

چگونه می توان به شمشیری دریایی را شکافت !

به پای تو می گریم

با اندوهی والاتر از غم گزایی عشق

و دیرینگی غم

برای تو با چشم همه ی محرومان می گریم

با چشمانی ، یتیم ندیدنت

گریه ام ، شعر شبانه ی غم توست ...               علی موسوی گرمارودی        

 


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!